آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

از سری تلاشهای مامان و آروین

امروز مامانی بازم می خواست یه عکس خوشگل بگیره و تو تاپیک عکس فرشته های سال 90 با موضوع نی نی و اسباب بازی بذاره تصاویر ماجرا را کاملتر شرح میدهند اکنون شرح ماجرا از زبان گل پسرم آروین   من همه اسباب بازیهامو با خودم می برم بعدش مامانی این عروسکم رو بهم داد تا باهاش بازی کنم و اون عکس بگیره اول باهاش صحبت کردم بعدم گرفتم گوشش رو خوردم بعد تصمیم بر آن شد تا من با قطارم بازی کنم مامان این چه جوری کار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب حرکت کن دیگه (حرکت نکرد منم به هم ریختمش ) بعدش سوار ماشین شارژیم شدم برو اونور خودم می خوام تنها بشینم اینم من و وسایل نقلیه مامانی من ا...
9 آبان 1390

سفر به جلفا

  عزیزکم خاطره ای که ثبت می کنم مربوط به سفرمان به جلفا ست جمعه هفته قبل تصمیم گرفتیم برای گردش به جلفا بریم جلفا یکی از شهرستانهای استان ماست اونجا منطقه آزاد هست و مرز بین ایران و آذربایجان .شهرستانی سراسر مملو از کوهای سر به فلک کشیده سنگی ورود ارس که کاملاً پرآب و خروشان بود صبح ساعت ٥ صبح به همراه باباجون و مامان جون خاله ها و عمو حسین به راه افتادیم جاده خیلی قشنگ بود تو مرند هوا کم کم روشن شد و ساعت ٧ صبح رسیدیم جلفا و رفتیم به آسیاب خرابه واقعاً فوق العاده بود ولی چون هوا خیلی خنک بود نتونستیم تو رو پایین نگه داریم و باباجون تو رو آورد پارکینگ و باهات بازی می کرد تا حوصله ات سر نره من و بابایی ...
8 آبان 1390

تلاشهای آروین و مامانی

آروین عزیزم خاله ندا (مامان یاسمین زهرا، بهترین دوستت)یه تاپیک زده به اسم مسابقه فرشته های سال ٩٠ و موضوع این هفته نی نی و تعجب بود من تصمیم گرفتم یه عکس باحال ازت بگیرم و شرکت کنیم همه چیز خونه رو نشونت می دادم تا تعجب کنی ،صدا های جورواجور ،حرکات منحصر بفرد و همش عکس می گرفتم و همین لذت کار رو برام چند هزار برابر کرد برای خودش خاطره ای شد ماندگار حالا تلاشهای مامانی و آروین به روایت تصویر مامانی من این قورباغه رو بیشتر دوست دارم همینی که دستمو گذاشتم رو کله اش بهتره ... مامانی اینطوری خوبه ؟ نه گلم یه ژست دیگه بگیر تا مامان دنبال لوکیشن بعدیه من یه غلت بزنم مامانی برا این روتختیم هم تعجب کنم اینا...
29 مهر 1390

واکسن چهار ماهگی

آروین عزیزم خدا رو شکر واکسن ٤ ماهگی رو هم زدیم این دفعه خیلی بهتر از دفعه پیش بود صبح چون بابایی کار داشت با خاله ثریا و عمو حسین رفتیم مرکز بهداشت عمو پاهات رو گرفت و من بیرون بودم موقع زدن آمپول یه کوچولو گریه کردی و تمام .از اتاق که اومدی بیرون می خندیدی و من تعجب می کردم باهم اومدیم خونه بابا جون و بعد برای نهار مهمون آنا جون (مامان بزرگ مامانی )بودیم و عصر هم اومدیم خونه تو یه کوچولو تب داشتی و کمی هم پات درد می کرد من تا صبح بالای سرت نشسته بودم و تو آروم خوابیده بودی ولی من می ترسیدم تبت بالا بره و من متوجه نشم بیدار بودم تو این بار ثابت کردی که داری مرد میشی پسرک عسلم ...
25 مهر 1390

تشکر تشکر

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا           تعداد بازدید کنندگان وبلاگ آروین به ١٠٠٠٠ نفر رسید                                   تشکر مخصوص از همه دوستان عزیزمان که لطف کردند و قدم روی چشمهای ماگذاشتند و از وبلاگ آروین بازدید کردند و با نظرات گرمشان خوشحالمان نمودند              &n...
22 مهر 1390

آروین و مهمونی

آروین عزیزم تو امروز جمعه ٤ ماه و ١٠ روزه هستی و هر روز خوردنی تر از دیروزت میشی دیشب ٢١ مهر تولد مامان بزرگ بود ما و عموها برا اینکه مامان بزرگ رو خوشحال کنیم همه گی دور هم جمع شدیم ویک مهمونی خوب گرفتیم بر خلاف همیشه که تو خونه مامان بزرگ گریه می کردی پسر خوش اخلاق و خوبی بودی فقط وسط مراسم از خواب پریدی و کمی نق زدی عسلم خاطره ای که امروز برات می نویسم مربوط به پرو لباس قبل از مهمونیه نمی دونستم برا مهمونی چی تنت کنم که خوشت بیاد چند دست رو امتحان کردم و آخرش تو دیگه همکاری نکردی عزیز دلم حالا شرح ماجرا به روایت تصویر آخ جون می خواییم بریم مهمونی مامانی می خوای لباسامو تنم کنی ؟؟؟؟؟؟؟ وای با این لب...
22 مهر 1390

پسرم سبزی خرید

پسرک عزیزم نفس مامان امروز تو ٤ ماه و نه روزه هستی از وقتی چهار ماهه شدی خیلی بزرگ شدی عسلم پسرم تو از دو ماهگیت نیم غلت های جالبی می زدی حالا غلت می زنی دمر میشی و دوباره یه غلت دیگه و من فقط می خوام بخورمت آخه تو چقدر شیرینی بهترین شیرینی زندگیم و جالبتر اینکه وقتی دمر میشی زور میزنی و خودتو میکشی جلو عزیزم وقتی دراز کشیدی دستهات رو می گیریم و تو سریع بلند میشی وقتی خوابت میاد یا خیلی گرسنه ای نق می زنی اونم چقدر جالب ... تو حموم تو وان حمومت میشینی و پاهاتو تکون میدی و با صدا قهقهه می زنی الهی مامان قربون قهقهه هات بره گلم همه چی رو خوب با دستهای کوچولوت می گیری و می بری طرف دهنت موقع شیر خوردن دستهای نازت رو می گی...
21 مهر 1390